نفسنفس، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

نفس من و بابا حسین

آسمان....................

    هر جای آسمان میخواهی باش........................................................!!!! من....................................! احساسام را......................... با همین دست نوشته ها...........................!! به قلبت می رسانم........................................ ...
22 آذر 1392

5 شنبه و ماه 5 که فهمیدم این ماه هم نمیایی

سلام قند نبات مامان.خوبی عروسکم........ .من خیلی خوب نیستم حالم خیلی گرفته .............................به خاطر 1 ماه انتظار دوباره................ گلم دیروز 5 شنبه بود و بابایی ساعت 5 اومد..خیلی خسته بود...منم ناهارو آماده کردم با بابایی خوردیم..و بعد از ناهار به بابایی گفتم یکم استراحت کن تا ساعت 8 بریم برای خرید چیزهایی که برای مهمانی جمعه میخواهیم... بابایی هم تا ساعت 8 خوابید....خیلی خسته بود همین که چشمهاشو بست خوابش برد منم خسته بودم چون از صبحش همش دستم به تمیز کردن خونه بندبود ولی نخوابیدم کارهامو کردم و ساعت 8 بابایی رو صدا زدم بابایی هم رفت حمام ی دوش کوچولو گرفت سریع اومد حاضر شد و رفتیم برای خرید کلی خرید کردیم ولی اون شیری...
15 آذر 1392

خوشحالم نیلوفر فرشته اش اومده

                           مادر بودنت مبارک نیلوفر سلام کوچولوی مامان...خوبی؟؟؟؟؟ قربونت برم الهی که به حرف مامانی گوش دادی............. یادمه توی یکی از پستای قبلیم ازت خواسته بودم با فرشته های خاله های دیگه حرف بزنی و اجازشونو از خدا بگیری تا بقیه امونم خوشحال بشیم از اومدنش........ .. تو هم که قربونت برم مثل مامانی حرف گوش کنی ............. .مرسی که با فرشته خاله نیلوفر حرف زدی و بهش گفتی مامانش بیقرار اومدنشه نیلوفر جون خیلی برات خوشحالم...خیلی زیاد ... یادمه بهت گفتم روزی که نی نی ات اومد توی دل...
14 آذر 1392

بدون شرح..............................

       به یاد توام حتی اگر قرار باشد هر شب دل تنگی هایم را با خود             زمزمه کنم و شبی دیگر از فرط تنهایی به دنبال بهانه ای بگردم.     تا برای تو بنویسم.من از مقصودها دویدم تا شاید اشک هایم را به             اسارت گیرم اما نشد...................       من بهار عشق را دیدم و باور کردم و هر شب د ر دفتر خاطراتم نوشتم.....من از غم   عشق تو در اضطراب بودم و تو گرفتار سکوت سنگین.................... .   من تمام هستی ام را در ...
11 آذر 1392

بازم باران بارید و...........................

    باران غریبانه میبارد و تو نیستی....... چه هوای دلگیریست وقتی شهر تنهایی ام با قطره های باران چشمهایم را از عطر یاد تو خیس میشوند و زمزمه های دل تنگی ام به گوش کوچه پس کوچه های دلم میرسد..... نمیدانم مسافر کدام راه بودی که دیر کرده ای.............................. ...
11 آذر 1392

برای تو برای دل تنگم.................................................

  دل تنگ که میشوم قاصدکی به سویت میفرستم شاید قاصدک های دلتنگی ام هرگز به دستت نرسیده اند که تو چنین از دوری ام صبوری..............   اما من آنقدر قاصدک به سویت روانه خواهم کرد که روزی در دل تنگی هایم غرق شوی و نیز یادی از من بکنی...........   ...
11 آذر 1392